|
بانو. |
تقدیم به بانوی شبهای گرم و تب آلود شاید هیچکس باور نکند و بانو هم. اما شبها، آسمان جنوب غربی اینجا روشن تر است. دقیقا همانجا که ماه، برهوت آسمان اینجا را ترک میکند تا بر پیشانی بانو بوسه زند. شاید هیچ کس باور نکند و بانو هم. اما وقتی حضورش را بر صفحه ی شیشه ای حس میکنم، چیزی میلرزد، چیزی میجوشد، چیزی خشک میشود، و چیزی سست. قلبم، روحم، گلویم، زانوانم. شاید هیچ کس باور نکند و بانو هم. اما خانه ای دارم شیشه ای، جایی میان بازوانم، پشت قفس استخوانی، با پرده هایی به ضخامت گناه، تردید، نفرت. و بانو که در آن زندانیست تا ابد به جرم سرنگونی پرده ها، به جرم تاباندن انوار، به جرم به جریان انداختن. شاید هیچ کس باور نکند اما... همه ی هیچ کس ارزشی ندارند اگر بانو باور کند.
N
نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 15:3 توسط محسن زمانی |
|