|
یک سبد گل. |
زنها مقدسند ... فقط آنهایی که از دو سالگی مادر میشوند. (تقدیم به مادران)
زرد، آبی، سیاه سیاه سبز سفید سیاه ... بالاخره ایستاد. بالاخره حجم رنگهایی که از پشت شیشه های وسیع با سرعتی سر سام آور حرکت میکردند، ایستادند. صدای تکراری با همان لحن همیشگی: امام خمینی. درها با صدای بوق ممتد باز شدند و انبوه جمعیت، از جنس عجله، و هجوم به داخل واگن. سبد گل آنقدر بزرگ بود که بالاتنه اش را کاملا بپوشاند. فقط دستهایش دیده می شدند که به دور سبد چنبره زده بودند. خودش و سبد گلش، محترمانه به داخل واگن پرتاب شده بودند. و کیسه ای پلاستیکی که دور از ازدحام، به انگشت اشاره آویزان بود و با خیال راحت تاب میخورد. نمیدونم به خاطر سبد گل بود یا نه. به هر حال چهره اش دل نشین بود. چهره ای از جنس اندوهی خیس. چهره ای بی توجه به ازدحام اطراف. بی توجه به نگاه های حریصی که به طرفش شلیک می شدند. یک بی توجهی تحقیر کننده. چره ی دختری بیست و یک یا شاید بیست و دو ساله. صورتش به اطراف چرخید و برای گریز از چشمان بقیه در کنار چند زن دیگر، در نزدیکی من ایستاد. نگاه های زیادی را به خودش جلب کرده بود. شاید از اینکه به نوعی از کانون توجه تبدیل شده بود، احساس نارضایتی میکرد. نگاه ها بیشتر از خودش، متوجه سبد گلی بود که دستش گرفته بود.
- وای ... چه گلهای قشنگی!
صدای یکی از اون خانم ها بود که تازه متوجه سبد گل شده بود و سعی داشت سکوت دخترک را بشکند.
- بله خب ... قشنگن.
شاخه گل های سفید و نارنجی و قرمز رنگ لیلیوم، مریم و رز ، متکبرانه به فضای اطراف فخر میفروختند و بر روی انبوه سبزه ها که بجز پس زمینه ای سبز رنگ، نمیتوانستند نقش دیگری داشته باشند، جا خوش کرده بودند و تلقی شیشه ای کل ماجرا را مانند یک آکواریوم در بر گرفته بود. این مجموعه میتوانست ذوق هر موجود کج طبعی را تحت تاثیر قرار دهد. یک تناسب نا متناسب. یک تجمل به ظاهر ساده.
- این لیلیوم ها رو شاخه ای چند خریدی؟
این رو یکی از زنها، بی توجه به زیبایی سبد گل پرسید.
- نمیدونم ... ولی رو هم در اومد ... هفده تومن. - برای مادرت خریدی؟
تازه یادم افتاده بود ... اون روز، روز مادر بود و من اصلا حواسم نبود. در واقع اگر یادم هم می بود به خودم زحمت هدیه یا گل خریدن رو نمیدادم. حوصله اش رو نداشتم. یعنی هیچ سالی حوصله اش رو نداشته ام. گلها آنقدر قشنگ بودند که کانون افکار درب و داغون اطراف باشند. احتمالا همه در مورد زیبایی گلها و ترتیب قرار گرفتنشون در کنار هم فکر میکردند. بجز دخترک که انگار در دنیایی دیگر سیر میکرد. اگرچه از نگاهش هیچ چیزی رو نمیتونستی بخونی. زیبایی سبد گل برای لحظاتی تونسته بود کیسه ی آویزان از دست دخترک را از نظر ها پنهان کنه به طوری که بسته کادو شده ی عجیب و غریب داخل کیسه توجه کسی را جلب نمیکرد. بسته ای مخروطی شکل، با کادوی زر ورقی زرد رنگ و نقش و نگار هایی مبهم. همیشه دوست داشتم داخل بسته های کادو پبچ شده رو حدس بزنم اما این یکی ... نمیتونستم بفهمم توش چی میتونه باشه. خستگی اجازه ی این جور بازی ها رو اون هم تو اون شلوغی متعفن نمیداد. معما آنقدر سخت بود که حوصله ی آدم رو سر میبرد.
- حیف این دسته گل نیست که بپلاسه و از بین بره؟ حتما بذارش تو یخچال تا تازه بمونه.
یکی از زنها که از لحاظ زیبا شناختی از بقیه جلوتر بود داشت اظهار نظر میکرد.
- بهش تافت بزن ... از همون ها که به مو میزنن ... بعد باید بذاریش تو یک تنگ آب. اینجوری بیشتر میمونه. - نه ... فکر کنم روزنامه ی خیس بهتر باشه ...
باران نظریه های فیلسوفانه، همینطور بی وقفه به ذهن مغشوش دخترک میکوبید. به نظر میرسید که قرار نیست این سیل اطلاعاتی مدام تموم بشه. اما موضوع ساده تر از این حرف ها بود. لبخند گنگ دخترک تونست به همه چیز خاتمه بده.
- خب ... راستش ... من این گلها رو ... این گلها رو سر خاک مامانم میبرم.
سکوت...
دخترک با این جمله ی کوتاه، نقطه ی مهیبی رو در وسط صحبت های به ظاهر دوستانه گذاشته بود. نقطه ای که هیچ کس جرئت شکستن حریمش را نداشت. دیگه همه خفه شده بودند. دیگه همه مثل ماست، سر جاهاشون وا رفته بودند. دیگه همه چند قطره اشک نریخته و یک بغض نترکیده را در چهره ی دختر به وضوح میدیدند. ایسگاه بعد پیاده میشدم اما دخترک تا ایستگاه آخر باید میماند. ایستگاه حرم مطهر. بهشت زهرا. قبرستان. قطعه ی دویست، دویست و ده، دویست و سی یا ... دویست و هر کوفتی که میخواست باشه. اونجا قبرستان بود و هیچ اسم و شماره ای نمیتونست هویت اصلیش رو پاک کنه. قبر هایی که مادران زیادی رو در خودش بلعیده بود، بدون ترحم برای اشکهایی که میبارند. خاک سرد. حالا معمای بسته ی کادو پیچ شده ی مخروطی شکل تقریبا حل شده بود. راحت میتونستم حدس بزنم. چیزی بجز بسته ی شیرینی آماده برای خیرات اهل قبور نمیتونست باشه. حالا همه ی چشم ها به چیزی خشکیده بودند. به چیزی در دست دخترک. حالا دخترک دوست داشت زار بزند. آن هم در روزی که همه خوشحال بودند. حالا همه ی نگاه ها به شیئی رنگارنگ ختم شده بود. به سفید و نارنجی و قرمز. یک تناسب نامتناسب. یک تجمل به ظاهر ساده. ... یک سبد گل.
N
نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 15:14 توسط محسن زمانی |
|