دل پیچه، اختناق، سوزش چشمان، ...

اما به مستور بگویید که مطمئن باشد هنوز بغضی نترکیده است.

 

من از مستور شکایت دارم.

از او و کتابهایش که زندگی احمقانه ام را به هم ریخت.

از او و کتابهایش که افکار بچه گانه ام را سوزاند.

از او و کتابهایش که بدون توجه به وسعت روحم، کلامی از عین و شین و قاف را در من به جریان انداخت.

 

حالا این من هستم و یک مشت دلهره، یک مشت اضطراب، یک مشت دلشوره که برای دیگران بیگانه است.

حالا این من هستم و یک مشت سوال، یک مشت نگاه، یک مشت زندگی که برای دیگران نامفهوم است.

حالا این من هستم و یک مشت عشق، یک مشت حقیقت، یک مشت خدا که برای دیگران تمسخر آمیزاست.

 

مستور مجرم است به جرم ریختن، سوزاندن، به جریان انداختن و سرانجام بیگنه کردن. مستور مرا عذاب داد اما این آزارها برای من از آسایشی که کرمهای اون بیرون به دنبالش هستند شیرین تر است.

 

شنیده ام که گفته اند هر آنچه از دل بر آید نا گزیر بر دل نشیند. کلامش از دل بر آمده که بر دلم نشسته است. اما میترسم در میان این فرار و گریز نا گزیر به سراب برسم.

 

هرگز پناه نخواهم برد به خدا از شر مستور ... شاید الهه ی عشق.   

N نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 11:35 توسط محسن زمانی |