|
یک لحظه، بوسه. |
![]() شش دانگ،
به نام تنها مهشید دوست داشتنی دنیا
ناگهان آمدی
و قدم زدی در پشت پرچین خاطراتم
و صدای پایت – با چه انعکاسی هم!-
کوبیده شد بر حصار افکارم
با دالانهایی پیچ در پیچ
خاموش
سرد
تا سرانجام بشکند
تنگ تنهایی این ماهی را
که در پشت کرور کرور خاطرات نمور
در پشت پستوی زندگی پنهان شده است.
چشمانت، عاشقم کرد
و بلعید خارای وجودم را همچون اقیانوس
تا ژرف ترین
دنج ترین
و عاشقانه ترین گوشه ی وجود.
گیسوانت، عاشقم کرد
و ربود دلم را در یک سیر یلدایی
تا ساکت ترین
خلوت ترین
و عاشقانه ترین فرصت با هم بودن.
ماه گون چهره ات، عاشقم کرد
و روشن کرد ظلمت وجودم را با نوری الهی
تا پاک ترین
زیبا ترین
و عاشقانه ترین لحظه ی وصال.
لطافت صدایت، عاشقم کرد
و شکست گنگی زبانم را
برای تکرار دوستت دارم ها
تا سپید ترین
تازک ترین
و عاشقانه ترین حس دخترانه.
منی که فروختم ابدیت بهشت را
به یک لحظه بوسه ی اهورایی تو
دیگر چه جای ترس از خشم خدا
که زیستن در دوزخ آتش را
پیوند میدهم به ابدیت انوار شرک
با یاد همان یک لحظه
که تو خدای اول منی!
بگذار موعظه گران کشک خود را بسابند.
N
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:37 توسط محسن زمانی |
|