تبليغاتX
روزنه عبور - rozaneyeobur.BLOGFa.Com
هر انسانی روزنه ایست به سوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود.
روزنه عبور


تا ماه ... شاید.

 

اجازه بده ...

بگذار امشب پرواز کنیم

تا ماه ...  شاید.

تا بوی یاس هایی که هرگز غنچه نکرده اند،

                                                 گشوده نشده اند،

                                                         وجود نداشته اند،

اگر خدا لحظه ای دست از سرمان بردارد.

 

و نمیدانم اما ...

شاید رسیدم به زیارت عطر نفس هایش

به بوی یاس،

در زیر آرامگاه بید مجنون،

در شب ولادت اردیبهشت،

به عطر تن بانو

و جیغ خواهم کشید و سیلاب اصوات

"متبرک باد نام مقدس بانو"

شاید ...

اگر خدا لحظه ای دست از سرم بردارد

 

بگو دیگر آمدنش به باغچه ی ما غدقن

_ این را مادرم میگوید_

سرخی گل رنگ مبازد

سپیدی برف آب میشود

بلندی یلدایی سرو کوتاه می آید

و قناری ها گنگ

به احترام لبش

                تنش

                    قامتش

                          و یک دم مسیحایی.

اما نمی دانم که تو باز هم می آیی؟

_ نه به خاطر من_

بلکه به خاطر کاکتوس های یتیم که ناگهان شکوفه میکنند.

شاید

اگر خدا لحظه ای دست از سرت بردارد.

 

 

ای رهگذر

مبادا لحظه ای در او درنگ کنی

که جذام عشقش حیاتت را به تباهی میکشاند

همان بوی به باطن یاس

همان بید به باطن مجنون        

همان شب به باطن اردیبهشت.

و این منم نشسته بر لب سکوی زندگی

در کنار بانویی که هرگز وجود نخواهد داشت

شاید اینطور نمی شد

اگر خدا لحظه ای ما را به حال خود رها نمیکرد.

من و مادرم

             و البته بانو.

 

 

N نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 15:14 توسط محسن زمانی |

بانو.

 

تقدیم به بانوی شبهای گرم و تب آلود

شاید هیچکس باور نکند و بانو هم.

اما شبها،

آسمان جنوب غربی اینجا روشن تر است.

دقیقا همانجا که ماه، برهوت آسمان اینجا را ترک میکند

تا بر پیشانی بانو بوسه زند.

 

شاید هیچ کس باور نکند و بانو هم.

اما وقتی حضورش را بر صفحه ی شیشه ای حس میکنم،

چیزی میلرزد،

                چیزی میجوشد،

                             چیزی خشک میشود،

                                                  و چیزی سست.

قلبم،

   روحم،

         گلویم،

              زانوانم.

 

شاید هیچ کس باور نکند و بانو هم.

اما خانه ای دارم شیشه ای،

جایی میان بازوانم، پشت قفس استخوانی،

با پرده هایی به ضخامت گناه،

                                   تردید،

                                        نفرت.

و بانو که در آن زندانیست تا ابد

به جرم سرنگونی پرده ها،

به جرم تاباندن انوار،

به جرم به جریان انداختن.

 

شاید هیچ کس باور نکند اما...

همه ی هیچ کس ارزشی ندارند

اگر بانو باور کند.

N نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 15:3 توسط محسن زمانی |

یک سبد گل.

 

زنها مقدسند ... فقط آنهایی که از دو سالگی مادر میشوند.

 

(تقدیم به مادران)

 

زرد، آبی، سیاه سیاه سبز سفید سیاه ...

بالاخره ایستاد. بالاخره حجم رنگهایی که از پشت شیشه های وسیع با سرعتی سر سام آور حرکت میکردند، ایستادند.

صدای تکراری با همان لحن همیشگی: امام خمینی.

درها با صدای بوق ممتد باز شدند و انبوه جمعیت، از جنس عجله، و هجوم به داخل واگن.

سبد گل آنقدر بزرگ بود که بالاتنه اش را کاملا بپوشاند. فقط دستهایش دیده می شدند که به دور سبد چنبره زده بودند. خودش و سبد گلش، محترمانه به داخل واگن پرتاب شده بودند. و کیسه ای پلاستیکی که دور از ازدحام، به انگشت اشاره آویزان بود و با خیال راحت تاب میخورد.

نمیدونم به خاطر سبد گل بود یا نه. به هر حال چهره اش دل نشین بود. چهره ای از جنس اندوهی خیس. چهره ای بی توجه به ازدحام اطراف. بی توجه به نگاه های حریصی که به طرفش شلیک می شدند. یک بی توجهی تحقیر کننده. چره ی دختری بیست و یک یا شاید بیست و دو ساله.

صورتش به اطراف چرخید و برای گریز از چشمان بقیه در کنار چند زن دیگر، در نزدیکی من ایستاد. نگاه های زیادی را به خودش جلب کرده بود. شاید از اینکه به نوعی از کانون توجه تبدیل شده بود، احساس نارضایتی میکرد. نگاه ها بیشتر از خودش، متوجه سبد گلی بود که دستش گرفته بود.

 

- وای ... چه گلهای قشنگی!

 

صدای یکی از اون خانم ها بود که تازه متوجه سبد گل شده بود و سعی داشت سکوت دخترک را بشکند.

 

- بله خب ... قشنگن.

 

شاخه گل های سفید و نارنجی و قرمز رنگ لیلیوم، مریم و رز ، متکبرانه به فضای اطراف فخر میفروختند و  بر روی انبوه سبزه ها که بجز پس زمینه ای سبز رنگ، نمیتوانستند نقش دیگری داشته باشند، جا خوش کرده بودند و تلقی شیشه ای کل ماجرا را مانند یک آکواریوم  در بر گرفته بود. این مجموعه میتوانست ذوق هر موجود کج طبعی را تحت تاثیر قرار دهد. یک تناسب نا متناسب. یک تجمل به ظاهر ساده.

 

- این لیلیوم ها رو شاخه ای چند خریدی؟

 

این رو یکی از زنها، بی توجه به زیبایی سبد گل پرسید.

 

- نمیدونم ... ولی رو هم در اومد ... هفده تومن.

- برای مادرت خریدی؟

 

تازه یادم افتاده بود ... اون روز، روز مادر بود و من اصلا حواسم نبود. در واقع اگر یادم هم می بود به خودم زحمت هدیه یا گل خریدن رو نمیدادم. حوصله اش رو نداشتم. یعنی هیچ سالی حوصله اش رو نداشته ام.

گلها آنقدر قشنگ بودند که کانون افکار درب و داغون اطراف باشند. احتمالا همه در مورد زیبایی گلها و ترتیب قرار گرفتنشون در کنار هم فکر میکردند. بجز دخترک که انگار در دنیایی دیگر سیر میکرد. اگرچه از نگاهش هیچ چیزی رو نمیتونستی بخونی.

زیبایی سبد گل برای لحظاتی تونسته بود کیسه ی آویزان از دست دخترک را از نظر ها پنهان کنه به طوری که بسته کادو شده ی عجیب و غریب داخل کیسه توجه کسی را جلب نمیکرد. بسته ای مخروطی شکل، با کادوی زر ورقی زرد رنگ و نقش و نگار هایی مبهم.

همیشه دوست داشتم داخل بسته های کادو پبچ شده رو حدس بزنم اما این یکی ... نمیتونستم بفهمم توش چی میتونه باشه. خستگی اجازه ی این جور بازی ها رو اون هم تو اون شلوغی متعفن نمیداد. معما آنقدر سخت بود که حوصله ی آدم رو سر میبرد.

 

- حیف این دسته گل نیست که بپلاسه و از بین بره؟ حتما بذارش تو یخچال تا تازه بمونه.

 

یکی از زنها که از لحاظ زیبا شناختی از بقیه جلوتر بود داشت اظهار نظر میکرد.

 

- بهش تافت بزن ... از همون ها که به مو میزنن ... بعد باید بذاریش تو یک تنگ آب. اینجوری بیشتر میمونه.

- نه ... فکر کنم روزنامه ی خیس بهتر باشه ...

 

باران نظریه های فیلسوفانه، همینطور بی وقفه به ذهن مغشوش دخترک میکوبید. به نظر میرسید که قرار نیست این سیل اطلاعاتی مدام تموم بشه. اما موضوع ساده تر از این حرف ها بود. لبخند گنگ دخترک تونست به همه چیز خاتمه بده.

 

- خب ... راستش ... من این گلها رو ... این گلها رو سر خاک مامانم میبرم.

 

سکوت...

 

دخترک با این جمله ی کوتاه، نقطه ی مهیبی رو در وسط صحبت های به ظاهر دوستانه گذاشته بود. نقطه ای که هیچ کس جرئت شکستن حریمش را نداشت.

دیگه همه خفه شده بودند.

دیگه همه مثل ماست، سر جاهاشون وا رفته بودند.

دیگه همه چند قطره اشک نریخته و یک بغض نترکیده را در چهره ی دختر به وضوح میدیدند. 

ایسگاه بعد پیاده میشدم اما دخترک تا ایستگاه آخر باید میماند.

ایستگاه حرم مطهر. بهشت زهرا. قبرستان. قطعه ی دویست، دویست و ده، دویست و سی یا ... دویست و هر کوفتی که میخواست باشه. اونجا قبرستان بود و هیچ اسم و شماره ای نمیتونست هویت اصلیش رو پاک کنه. قبر هایی که مادران زیادی رو در خودش بلعیده بود، بدون ترحم برای اشکهایی که میبارند. خاک سرد.

حالا معمای بسته ی کادو پیچ شده ی مخروطی شکل تقریبا حل شده بود. راحت میتونستم حدس بزنم. چیزی بجز بسته ی شیرینی آماده برای خیرات اهل قبور نمیتونست باشه.

حالا همه ی چشم ها به چیزی خشکیده بودند. به چیزی در دست دخترک.

حالا دخترک دوست داشت زار بزند. آن هم در روزی که همه خوشحال بودند.

حالا همه ی نگاه ها به شیئی رنگارنگ ختم شده بود. به سفید و نارنجی و قرمز. یک تناسب نامتناسب. یک تجمل به ظاهر ساده.

                                                     ... یک سبد گل.  

 

     

N نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 15:14 توسط محسن زمانی |

برای مستور

 

دل پیچه، اختناق، سوزش چشمان، ...

اما به مستور بگویید که مطمئن باشد هنوز بغضی نترکیده است.

 

من از مستور شکایت دارم.

از او و کتابهایش که زندگی احمقانه ام را به هم ریخت.

از او و کتابهایش که افکار بچه گانه ام را سوزاند.

از او و کتابهایش که بدون توجه به وسعت روحم، کلامی از عین و شین و قاف را در من به جریان انداخت.

 

حالا این من هستم و یک مشت دلهره، یک مشت اضطراب، یک مشت دلشوره که برای دیگران بیگانه است.

حالا این من هستم و یک مشت سوال، یک مشت نگاه، یک مشت زندگی که برای دیگران نامفهوم است.

حالا این من هستم و یک مشت عشق، یک مشت حقیقت، یک مشت خدا که برای دیگران تمسخر آمیزاست.

 

مستور مجرم است به جرم ریختن، سوزاندن، به جریان انداختن و سرانجام بیگنه کردن. مستور مرا عذاب داد اما این آزارها برای من از آسایشی که کرمهای اون بیرون به دنبالش هستند شیرین تر است.

 

شنیده ام که گفته اند هر آنچه از دل بر آید نا گزیر بر دل نشیند. کلامش از دل بر آمده که بر دلم نشسته است. اما میترسم در میان این فرار و گریز نا گزیر به سراب برسم.

 

هرگز پناه نخواهم برد به خدا از شر مستور ... شاید الهه ی عشق.   

N نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 11:35 توسط محسن زمانی |

بالای صفحه .:|:. پست الکترونیک .:|:. آرشیو

© Copyright 2005, All Rights Reserved TAVOOSBLOG
امکانات - ارتباط از طریق یاهو
اين سایت را صفحه خانگي خود كنید !   تماس با مدیر سایت !   اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها !   لینک RSS
نامه به مدیر وبلاگ
متن نامه خود را بنویسید