تبليغاتX
روزنه عبور - rozaneyeobur.BLOGFa.Com
هر انسانی روزنه ایست به سوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود.
روزنه عبور


مهتاب

وقتي برگشتم مهتاب نبود. گويي مثل تب كه از تن بگريزد، يا مثل بيماري اي كه از جان كنده شود، بي صدا از من گريخته بود. يا شايد هم گم شده بود.

حالا اما گاهي صدايش را ميشنوم.

گاهي رايحه ي او را عجيب شبيه بوي نرگس هاي وحشي سجاده ي پدرم است، ميشنوم؛ اما خودش را نميبينم.

 

                                                         ( برداشت از مصطفی مستور )

N نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 0:52 توسط محسن زمانی |

باید تمامش کنیم.

دلم ميخواهد كه به همه بگويم كسي را دوست دارم كه دقيقا نميدانم چه شكلي است.

***

جزئيات چهره اش را تقريبا فراموش كرده ام . حالا ديگر مونس براي من هر چهره اي هست و هيچ چهره اي نيست. هر صورت زيبايي را به او نسبت ميدهم بي آنكه بدانم كيست و چيست. همين ناداني است كه اين عشق را براي من هراسناك كرده است.

تنها چيزي كه ازعمق جان احساس ميكنم اين است كه بايد هر چه زودتر تمامش كنم.

دلم ميخواهد كه آن را در همين اوج و زيبايي تمامش كنم.

ميدانم كه اگر يك قدم جلوتر بروم، همه ي صداقت و پاكي اين عشق را از دست خواهم داد.

براي هردويمان دشوار است اما ...

                                                                          بايد تمامش كنيم. 

***

گويي كسي به من ميگويد سرانجام اين عشق هر چه باشد، وصل نيست. حس ناشناخته اي به من ميگويد كه بايد از اين عشق پرهيز كنم. بايد همين حالا اين عشق نامفهوم و غريب را رها كنم.

براي هر دويمان دشوار است اما ...

                                                                          بايد تمامش كنيم.

 

                                                                                          ( برداشت از مصطفي مستور )

N نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 0:42 توسط محسن زمانی |

من سحر نميدانم.

 

تقديم به مهشيد شبهاي روشنم،

آن شبهاي پر نور كه به سختي ميشد قرص پاكش را ديد.

او بود كه با من جستجو كرد تا نيافتن.

او بود كه با من دويد تا نرسيدن.

او بود كه با من شنا كرد تا ...

تا روزي كه از نفس اوفتاد و اين جاي ملامت نداشت.

 

من سحر نمي دانم.

من فقط روحم را كه بزرگ بود و سنگين گستراندم.

من سحر نمي دانم.

گفتي زمستان شده اي و من دلم به حالت سوخت و روحم را كه بزرگ بود و سنگين بود، مثل چادري روي تو كشيدم و ذكر عشق خواندم تا تو داغ شدي.

من سحر نمي دانم.

نفس هات به شماره افتاده بود و روح من با نفس تو ميتپيد. گفتم دوستت دارم و تو ديگر نفس نكشيدي و روح من از تپش ايستاد...

گفتم نكند تو را كشته باشم؟ ...  نكند من مرده باشم؟

پس روحم را از روي تو بر چيدم. اما تو نبودي. غيب شده بودي.

گفتم كه ... من سحر نمي دانم.

 

                                                                     ( برداشت از مصطفي مستور )

N نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 15:6 توسط محسن زمانی |

من خداپرست شده ام...!

 

تقديم به آنكه ميگويند "دوستش خواهم داشت." اما نميدانم ...

نميدانم كه چرا ميترسم و چرا نبايد بترسم.

آيا از او ميترسم يا از خودم كه شايد روزي نتوانم؟

شايد از سئوالي ميترسم كه "در من چه چيز ميتواند باشد كه او دوست خواهد داشت ؟"

اما ... جان دادن در ترديد را ميپذيرم  تا وقتي كه مرا برهاند و اين همان لحظه ي پر كشيدن است.

 

آفتاب را دوست دارم

به خاطر پيراهنت روي طناب رخت،

باران را

اگر ميبارد بر چتر آبي تو،

و چون تو نماز خوانده اي خداپرست شده ام.

N نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 15:0 توسط محسن زمانی |

پسرك ...

 

تقديم به حسين صفايي...

كه روحش بزرگ بود براي تنگ زيستن در اين قفس اختناق.

و چه زود از ميان ما رفت و ما را در ميان يكنواختي ها گم كرد.

اگر چه زرد رفت اما يادش سبز باشد.

روحش شاد و يادش روشن باد.

 

يادمه كه يه شب جلوي سينما بود كه پسر بچه اي اصرار كرد كه ازش آدامس بخرم اما من نخريدم. پسرك دويد دنبالم و باز هم اصرار كرد. چهره اش خوب يادم نيست. فكر كنم ده سالش يا شايد يازده سالش بود.

اما اين مهم نيست... چيزي كه مهمه اينه كه پسرك تا اون وقت شب حتي يه آدامس هم نفروخته بود.

اين رو تنها به خاطركامل بودن جعبه آدامسي كه تو دستش بود نميگم. خودش اين رو گفت و من مطمئن هستم كه دروغ نميگفت. چون وقتي ميخواست اين رو بگه، بغض توي گلوش گير كرد و خجالت كشيد. برگشت و به درخت تكيه داد و با آستين پيراهنش اشك هاش رو پاك كرد.

به هر حال من برگشتم و گفتم كه ميخوام همه ي آدامس هاش رو بخرم ولي ...

پسرك دويد و دور شد.

 

                                                                                 ( برداشت از مصطفي مستور)

N نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 14:55 توسط محسن زمانی |

بالای صفحه .:|:. پست الکترونیک .:|:. آرشیو

© Copyright 2005, All Rights Reserved TAVOOSBLOG
امکانات - ارتباط از طریق یاهو
اين سایت را صفحه خانگي خود كنید !   تماس با مدیر سایت !   اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها !   لینک RSS
نامه به مدیر وبلاگ
متن نامه خود را بنویسید