|
من میدانستم که تو زن داری !!! |
از همان اول، یه حس غریبی، به من میگفت این رابطه را تو تمام میکنی، یک روز میایی و میگویی:" کافی یه. تمومش کنیم." حتی یک بار این رو به تو گفتم، ولی تو گفتی:" مطمئنی خودت این کار را نمیکنی؟" *** من خندیدم و نگاهت کردم. از آن نگاه های رسوا کننده شد. دست خودم نبود. ولی فکر نکن تو خیلی زرنگ بودی. نگاه تو هم حسابی لوت داد. بعد دلم رو زدم به دریا و گفتم:" میدونی چیه؟" گفتی:" چیه؟" گفتم:" من عاشقت شدم." گفتی:" عجب دختری هستی تو!" *** به من گفتی:" من تو را نابود میکنم." گفتم:" اگه ترکم کنی، نابودم میکنی." و تو قول دادی ترکم نکنی. حالم از هر چی قول و قرار است به هم میخورد. مخصوصا از نوع مردانه اش. امروز قول دادی، هفته بعد زدی زیر قولت. دوباره قول دادی و دوباره زدی زیر قولت. چه قدر قول های تو کم دوام بودند. به ظاهرت نمیخورد که این قدر بد قول باشی. *** یه چیزی رو میخوام بهت بگم ... به خاطر آن لحظه ی قشنگ از تو متشکرم. آن لحظه می ارزد به همه ی سختی هایی که بعدش برای من درست کردی. یه چیز دیگه هم میخوام به تو بگویم ... من از همان لحظه میدانستم که این ماجرا آخرش چی هست. ماه ها با خودم کلنجار رفته بودم. این را قبلا هم به تو گفته بودم. افتاده بودم توی هچل و شاید تو هم افتاده بودی. من میدانستم که تو زن داری. اما حالا که فکر میکنم، میبینم که تو راحت پایت را از توی این هچل کشیدی بیرون.
(با تلخیص از مرجان شیرمحمدی)
N
نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 14:20 توسط محسن زمانی |
|
ساعت شنی |
کدام ساعت شنی بهار را زاييد؟ کدام فصل پيرهنی دارد گرمتر از تابستانی که من عاشق دختر همسايهام بودم؟ همان سال چه گريههايی ريخت از تن پاييز و چه ارقام خستهای افتاد از صفحهی غروب ساعت ديواری؟ انگار زمستان بود که عقربههای همان ساعت لغزيدند تا کنار هم افتادند درست در جای خالی شش و نيم و حالا من پير شدهام همچنان که دختر همسايه بی هيچ خاطره از شش و نيم.
(شعر از بیژن نجدی)
N
نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 14:3 توسط محسن زمانی |
|
پدرم عاشق نبود ... |
وقتی به پدرم گفتم عاشق شده ام، هیچ نگفت. وقتی جزئیات روح مهتاب را برای او شرح دادم، هیچ نگفت. وقتی گفتم مهتاب از سوسن، دختر عباس آقا هم قشنگتر است گفت:" مگر عباس آقا دختر دارد؟" پدرم هیچ وقت عاشق نشد. حتی عاشق مادرم هم نبود، اما او را دوست میداشت. خیلی دوست میداشت. وقتی مادرم خانه عالیه خانم روضه میرفت، پدرم مثل گنجشکی که جوجه اش را با گلوله زده باشند، بال بال میزد. میان اتاق ها قدم میزد و کلافه بود تا مادرم برگردد.
( برداشت از مصطفی مستور)
N
نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 15:51 توسط محسن زمانی |
|
درست مثل خداوند. |
روزی به پدرم گفتم، انگار مهتاب رو در روی من ایستاده است اما او را نمیبینم. انگار با مشت بر روح من میکوبد اما وقتی در را باز میکنم کسی نیست. گاهی انگار در کلیات من ریخته شده است اما در جزئیات من نیست. گاهی انگار در جزئیات من جاری است اما در کلیات من غایب است. گاهی من از حضور او در خودم گیج میشوم. آخ... گاهی گویی او من ام و من اویم. پدرم گفت :" درست مثل خداوند." ( برداشت از مصطفی مستور)
N
نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 15:0 توسط محسن زمانی |
|
عشق من ... مهتاب. |
اولین بار که مهتاب رو دیدم، ناگهان انگار چیزی در من فرو ریخت. روح های ما مثل پیچک در هم پیچید و گره خورد. مهتاب مثل خورشیدی در من تابید، چون طوفانی در من وزید. بعد مثل کبوتری بر درخت روح من لانه کرد. آشیانه کرد. در من آواز خواند. در من جیغ کشید. در من آویخت. رویید. خندید. خوابید. آخ...! او در من ریزش کرد. آنچنان که من را به خود آلوده کرد و خود را مثل قاب عکسی بر دیوار روح من کوبید.
(برداشت از مصطفی مستور)
N
نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 14:49 توسط محسن زمانی |
|
من سوختم. من دود شدم. |
دوستت دارم. این بزرگترین، صادقانه ترین، صمیمی ترین و با شکوه ترین چیزی است که دو آدم میتوانند به هم بگویند. آخ که هر چه بیشتر می گویم دوستت دارم، انگار که بیشتر دوستت میدارم. گاهی از اینکه انسانی بتواند این همه عشق را با خود حمل کند، به وحشت می افتم. دوست داشتن را نمی توان معنا کرد. نمی توان نوشت. نمی توان نقاشی کرد.نمی توان نگاه کرد. دوست داشتن را فقط باید نوشید. باید حس کرد. باید بویید. باید گفت بی آنکه کسی، و حتی معشوقه ات، معنای آن را بفهمد. باید سوخت. باید دود شد.
(برداشت از مصطفی مستور)
N
نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت 16:16 توسط محسن زمانی |
|
لذت بودن ... لذت عاشق شدن. |
وقتی گفت:" میخواهم زنده ات کنم"، من سالها بود که مرده بودم. سالها بود که درد مردن و جان کندن رو فراموش کرده بودم. از آخرین باری که مرده بودم سالها میگذشت اما من هنوز از یادآوری آن وحشت داشتم. گویی زخم های مرگ هنوز التیام نیافته بودند. دوباره گفت:" میخواهی از مرگ بیرون بیاورمت؟" من در تردید بین شیرینی زنده شدن و تلخی مرگ که باز انتظارم را میکشید بودم که او با دستهاش که از جنس دوست داشتن بودند، مرا از اعماق مرگ به سطح زندگی آورد و ... و من عاشق شدم.
(برداشت از مصطفی مستور)
N
نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت 16:2 توسط محسن زمانی |
|
یکی دلش آتیش گرفته ... |
کمی دیر اومدی اما ... اما یه راست رفتی سراغ دل یکی و دست کردی تو سینه اش و دلش رو در آوردی بیرون و انداختی تو آتیش و بعد گذاشتی سر جاش. واسه همینه که دل یکی آتیش گرفته. یه نفر یه چیکه آب بریزه رو دلش شاید خنک بشه.
(برداشت از مصطفی مستور)
N
نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت 15:50 توسط محسن زمانی |
|
دوستت دارم... |
هوس تنهایی کرده ام. جای خلوتی میخواهم و صدای او را که دائما بگوید:" دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم." و من با صداش در خودم غرق شوم و بغض کنم و آرام گریه کنم تا کلافه شوم و بگویم:" بس است دیگر! بگو دوستت ندارم. بگو از تو متنفرم، بگو برو گم شو!" و او با بغض بگوید:" دوستت ندارم. از تو متنفرم، برو گم شو!" و من از شنیدن آنها سبک شوم و بخندم و کیف کنم تا کرخ شوم و دوباره هوس کنم آن صدا از پشت پنجره باز با ناز و خنده سرک بکشد و آهسته بگوید:" هر چه گفتم دروغ بود. دوستت دارم، دوستت دارم." و من دوباره سنگین بشوم و التماسش کنم که بگوید دوستت ندارم و او بگوید:" چون تو میخواهی میگویم دوستت ندارم. بس که عاشق ات هستم میگویم از تو متنفرم تا بخندی." و من بگویم:" اتفاق تو از همان اول نباید می افتاد و حالا که افتاده است٬ دیگر نمیتوان آن را پاک کرد یا فراموش کرد. اما شاید پاک کنی باشه تا مرا برای همیشه پاک کند."
(برداشت از مصطفی مستور)
N
نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 15:24 توسط محسن زمانی |
|
چهارشنبه |
درست چهارشنبه دو هفته قبل حسش کرده بود. بعد از ظهر سردی بود و او ملافه ای رو خودش انداخته بود و دراز کشیده بود روی تخت خواب اتاق اش. بیدار بود و نبود. زل زده بود به ساعت شماطه دار روی پاتختی و به صدای محو شستن استکان ها که از آشپز خانه می آمد گوش میداد که احساس کرد باد شدیدی از پنجره تو میرند. حس کرد باد برای لحظه ای ملافه را پس زد و گویی روحش را ناگهان از جسم کند و به دیوار کوبید! به سرعت نیم خیز شد و با حیرت به پنجره بسته اتاق خیره ماند.
(مصطفی مستور)
N
نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 15:11 توسط محسن زمانی |
|
سوسن |
شب ها وقتی ما میتابد٬ من وضو میگیرم و بهترین واژه هام رو بر می دارم و میروم بر مرتفع ترین ساختمان شهر. شب ها وقتی ماه میتابد٬ من توی دفتر مشقم تمرین عشق میکنم و هزاران بار مینوسم : " سوسن ماه است." نگاه کنید! پیراهنش بوی یاس میدهد و دست های من که آستین های او را بوییده اند شب ها وقتی ماه میتابد من روحم را بر میدارم و سفر میکنم به دورها - مثل کرکدنی تنها - از معبر اندوه تا متن کودکی تا ملکوت سوسن و بعد در بارگاه سوسن - این بقایای عشق خداوند - و در حظور معنویت پیراهنش روحم را آتش میزم.
(مصطفی مستور)
N
نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 22:54 توسط محسن زمانی |
|
من او را میپرستم ... |
باد ها را به رحمتش پراکنید و جنبش زمین را به سنگ ها و کوه ها استوار گردانید. هر که او را نشناسد، به او اشاره کند و هر که به او اشاره کند، محدودش انگاشته. آن که میگوید:" کجاست؟" او را در چیزی نهاده و آن که میگوید:" بر چیست؟" دیگر جاها را از او تهی دانسته. بوده و هست. از نیستی به هستی در نیامده. با هر چیز هست، بی آن که همنشین آن باشد و چیزی نیست که از او تهی باشد. من امیر المومنین را میپرستم که در صفت دنیا فرمود:" به خدا سوگند که دنیای شما در نزد من پست تر و حقیر تر از استخوان خوکی است در دست یک جذامی.
(برداشت از مصطفی مستور)
N
نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 16:13 توسط محسن زمانی |
|
آه ... سوختم !!! |
هر چه مینوشم تشنه ترم، ای عطش آور ترین آب! ای تلخ ترین شیرینی! ای سبک ترین سنگینی! تو غمناک ترین شادی زندگی ام هستی. ای اتفاق ساده پیچیده! تو شادی بخش ترین اندوه هستی ام هستی. چرا مرا نمیسوزانی ای سردترین شعله هستی! ای پر سنگین رها شده از گمنام ترین پرنده مهاجر هستی! شهر پرنده ها کجاست؟
(برداشت از مصطفی مستور)
N
نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 15:12 توسط محسن زمانی |
|
دیوار |
من خواستم دیوار بینمون رو خراب کنم اما ... اما تو جیغ کشیدی و من به خاطر تو جلوی دیوار ایستادم و هر دو به دیوار زل زدیم. آخ که چقدر بلند بود و ضخیم و سخت. دیوار به ناتوانی و حقارت ما پوزخند میزد و من لجم گرفته بود. بعد نمیدونم تو چرا گریه ات گرفت ... اونقدر گریه کردی که گونه های من خیس شد.
(برداشت از مصطفی مستور)
N
نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 14:47 توسط محسن زمانی |
|