|
آري ... تو عاشق شده اي. |
پرهيز از نگاه كردن به كسي كه شوق ديدنش كلافه ات كرده، ترديد مبهمت را به يقين روشن تبديل ميكند : آري ... تو عاشق شده اي. وقتي عاشق مي شوي كه ديگر مرز رويا و بيداري را گم كني. وقتي عاشق ميشوي كه چيزي مثل يك آسمان خراش سي و يك طبقه در تو فرو بريزد و كسي اما صداي آن را نشنود. وقتي عاشق ميشوي كه ديگر طاقت نگريستن اش را نداشته باشي ولي توان گريستن اش را چرا. اما بدان كه اگر عشقي به سراغت آمد، آن را بخواه. چرا كه يك عشق ناخواسته، مثل باران ملايمي بر سطح روحت مي بارد و تو را كلافه مي كند. اما ... خوشا به حال كسي كه عاشق خداوند شده باشه. اينطوري ميتونه هر روز به يه بهانه اي، روي ماهش رو ببوسه و بگه كه دوستش داره. اينطوري ميتونه هر روز در آغوشش بخوابه و به هيچ چيز فكر نكنه. چرا كه تو امنترين ، آرامترين، لطيفترين و لذت بخشترين جاي جهان خوابيده. كاشكي من هم عاشقش بودم ...
(برداشت از مصطفی مستور)
N
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 16:47 توسط محسن زمانی |
|
يك دريچه... |
من از نهايت شب حرف ميزنم. من از نهايت تاريكي و از نهايت شب حرف ميزنم. اگر به خانه من آمدي، براي من اي مهربان چراغ بياور و يك دريچه، كه از آن به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم.
(برداشت از مصطفی مستور)
N
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 16:19 توسط محسن زمانی |
|
بودن يا نبودن... |
جاي خلوتي بود. وسط نيستي. گفتي: "هستم." نگريستم، اما چيزي نبود. باز گفتم نيستي باز گفتي: هستم. بر خود لرزيدم و در دل گفتم:" نه نيستي. اينجا جز من كسي نيست." بعد انگار گرماي تو در دلم ريخت. من داغ شدم. گر گرفتم تا گيج شدم. بعد لبخند زدي و من تسليم شدم. گفتم:" هستي! تو هستي! اين من هستم كه نيستم."
(برداشت از مصطفی مستور)
N
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 12:15 توسط محسن زمانی |
|
اندوه ... |
رفتي و اندوه ماند و اندوه. از پاره ابر هاي هجر، باران شوق ميباريد و اين تكه گوشت افتاده در قفس سينه ام را آتش ميزد.
N
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 11:53 توسط محسن زمانی |
|
آن شب ماه بدر بود... |
يك شب كه ماه بدر بود و چشمهايش را گشوده بود تا به هر چه كه دلش ميخواهد خيره شود ، تو شرم نكردي و ناگهان با انگشتان دست هايت هجوم آوردي تا دستهايم را فتح كردي. انگشتانت بر شانه انگشتانم تكيه زدند و در آغوش آنها غنودند. تو ترانه هاي عاشقانه ميسرودي، من اما همه ترس شده بودم.
(برداشت از مصطفی مستور)
N
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 11:42 توسط محسن زمانی |
|
آغاز به كار |
ورودتان را به وبلاگ "روزنه عبور" ارج مي نهيم.
اين وبلاگ به زودي شروع به كار خواهد كرد. لطفا دوباره مراجعه فرمائيد.
N
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 0:16 توسط محسن زمانی |
|