|
یک لحظه، بوسه. |
![]() شش دانگ،
به نام تنها مهشید دوست داشتنی دنیا
ناگهان آمدی
و قدم زدی در پشت پرچین خاطراتم
و صدای پایت – با چه انعکاسی هم!-
کوبیده شد بر حصار افکارم
با دالانهایی پیچ در پیچ
خاموش
سرد
تا سرانجام بشکند
تنگ تنهایی این ماهی را
که در پشت کرور کرور خاطرات نمور
در پشت پستوی زندگی پنهان شده است.
چشمانت، عاشقم کرد
و بلعید خارای وجودم را همچون اقیانوس
تا ژرف ترین
دنج ترین
و عاشقانه ترین گوشه ی وجود.
گیسوانت، عاشقم کرد
و ربود دلم را در یک سیر یلدایی
تا ساکت ترین
خلوت ترین
و عاشقانه ترین فرصت با هم بودن.
ماه گون چهره ات، عاشقم کرد
و روشن کرد ظلمت وجودم را با نوری الهی
تا پاک ترین
زیبا ترین
و عاشقانه ترین لحظه ی وصال.
لطافت صدایت، عاشقم کرد
و شکست گنگی زبانم را
برای تکرار دوستت دارم ها
تا سپید ترین
تازک ترین
و عاشقانه ترین حس دخترانه.
منی که فروختم ابدیت بهشت را
به یک لحظه بوسه ی اهورایی تو
دیگر چه جای ترس از خشم خدا
که زیستن در دوزخ آتش را
پیوند میدهم به ابدیت انوار شرک
با یاد همان یک لحظه
که تو خدای اول منی!
بگذار موعظه گران کشک خود را بسابند.
N
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:37 توسط محسن زمانی |
|
آرزو |
اول از همه برایت آرزو میکنم که عاشق شوی، و اگر هستی کسی هم به تو عشق بورزد و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد و پس از تنهاییت، نفرتی از کسی نیابی. آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد بدانی چگونه بدور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنین آرزو میکنم که دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نادوست و برخی دوستدار، که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد. و چون زندگی بدینگونه است برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم و نه زیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد که دستکم، یکی از آنها اعتراضش به حق باشد تا زیاده به خودت غره نشوی.
و نیز آرزومندم مفید باشی، نه خیلی غیر ضروری، تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است، همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگه دارد.
همچنین برایت آرزومندم که صبور باشی، نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند چون این کار ساده ای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند و با کاربرد درست صبوری ات، برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیده ای، به جوان نمایی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی. چراکه هر سنی، خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی وقتی که آواز سحرگاهی اش را سر میدهد. چرا که به این طریق به رایگان احساس زیبایی خواهی یافت. امیدوارم دانه ای هم بر خاک بفشانی هر چند که خرد بوده باشد و با رووئیدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم که پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و برای اینکه، سالی یکبار پولت را جلوی رویت بگذاری و بگویی: این مال من است؟ فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است.
و در پایان، اگر مردی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی. که اگر فردا خسته باشی، یا پس فردا شادمان، باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد، دیگر چیزی ندارم که برایت آرزو کنم.
(ویکتور هوگو)
N
نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 3:5 توسط محسن زمانی |
|
تا ماه ... شاید. |
اجازه بده ... بگذار امشب پرواز کنیم تا ماه ... شاید. تا بوی یاس هایی که هرگز غنچه نکرده اند، گشوده نشده اند، وجود نداشته اند، اگر خدا لحظه ای دست از سرمان بردارد. و نمیدانم اما ... شاید رسیدم به زیارت عطر نفس هایش به بوی یاس، در زیر آرامگاه بید مجنون، در شب ولادت اردیبهشت، به عطر تن بانو و جیغ خواهم کشید و سیلاب اصوات "متبرک باد نام مقدس بانو" شاید ... اگر خدا لحظه ای دست از سرم بردارد بگو دیگر آمدنش به باغچه ی ما غدقن _ این را مادرم میگوید_ سرخی گل رنگ مبازد سپیدی برف آب میشود بلندی یلدایی سرو کوتاه می آید و قناری ها گنگ به احترام لبش تنش قامتش و یک دم مسیحایی. اما نمی دانم که تو باز هم می آیی؟ _ نه به خاطر من_ بلکه به خاطر کاکتوس های یتیم که ناگهان شکوفه میکنند. شاید اگر خدا لحظه ای دست از سرت بردارد. ای رهگذر مبادا لحظه ای در او درنگ کنی که جذام عشقش حیاتت را به تباهی میکشاند همان بوی به باطن یاس همان بید به باطن مجنون همان شب به باطن اردیبهشت. و این منم نشسته بر لب سکوی زندگی در کنار بانویی که هرگز وجود نخواهد داشت شاید اینطور نمی شد اگر خدا لحظه ای ما را به حال خود رها نمیکرد. من و مادرم و البته بانو.
N
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 15:14 توسط محسن زمانی |
|
بانو. |
تقدیم به بانوی شبهای گرم و تب آلود شاید هیچکس باور نکند و بانو هم. اما شبها، آسمان جنوب غربی اینجا روشن تر است. دقیقا همانجا که ماه، برهوت آسمان اینجا را ترک میکند تا بر پیشانی بانو بوسه زند. شاید هیچ کس باور نکند و بانو هم. اما وقتی حضورش را بر صفحه ی شیشه ای حس میکنم، چیزی میلرزد، چیزی میجوشد، چیزی خشک میشود، و چیزی سست. قلبم، روحم، گلویم، زانوانم. شاید هیچ کس باور نکند و بانو هم. اما خانه ای دارم شیشه ای، جایی میان بازوانم، پشت قفس استخوانی، با پرده هایی به ضخامت گناه، تردید، نفرت. و بانو که در آن زندانیست تا ابد به جرم سرنگونی پرده ها، به جرم تاباندن انوار، به جرم به جریان انداختن. شاید هیچ کس باور نکند اما... همه ی هیچ کس ارزشی ندارند اگر بانو باور کند.
N
نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 15:3 توسط محسن زمانی |
|
یک سبد گل. |
زنها مقدسند ... فقط آنهایی که از دو سالگی مادر میشوند. (تقدیم به مادران)
زرد، آبی، سیاه سیاه سبز سفید سیاه ... بالاخره ایستاد. بالاخره حجم رنگهایی که از پشت شیشه های وسیع با سرعتی سر سام آور حرکت میکردند، ایستادند. صدای تکراری با همان لحن همیشگی: امام خمینی. درها با صدای بوق ممتد باز شدند و انبوه جمعیت، از جنس عجله، و هجوم به داخل واگن. سبد گل آنقدر بزرگ بود که بالاتنه اش را کاملا بپوشاند. فقط دستهایش دیده می شدند که به دور سبد چنبره زده بودند. خودش و سبد گلش، محترمانه به داخل واگن پرتاب شده بودند. و کیسه ای پلاستیکی که دور از ازدحام، به انگشت اشاره آویزان بود و با خیال راحت تاب میخورد. نمیدونم به خاطر سبد گل بود یا نه. به هر حال چهره اش دل نشین بود. چهره ای از جنس اندوهی خیس. چهره ای بی توجه به ازدحام اطراف. بی توجه به نگاه های حریصی که به طرفش شلیک می شدند. یک بی توجهی تحقیر کننده. چره ی دختری بیست و یک یا شاید بیست و دو ساله. صورتش به اطراف چرخید و برای گریز از چشمان بقیه در کنار چند زن دیگر، در نزدیکی من ایستاد. نگاه های زیادی را به خودش جلب کرده بود. شاید از اینکه به نوعی از کانون توجه تبدیل شده بود، احساس نارضایتی میکرد. نگاه ها بیشتر از خودش، متوجه سبد گلی بود که دستش گرفته بود.
- وای ... چه گلهای قشنگی!
صدای یکی از اون خانم ها بود که تازه متوجه سبد گل شده بود و سعی داشت سکوت دخترک را بشکند.
- بله خب ... قشنگن.
شاخه گل های سفید و نارنجی و قرمز رنگ لیلیوم، مریم و رز ، متکبرانه به فضای اطراف فخر میفروختند و بر روی انبوه سبزه ها که بجز پس زمینه ای سبز رنگ، نمیتوانستند نقش دیگری داشته باشند، جا خوش کرده بودند و تلقی شیشه ای کل ماجرا را مانند یک آکواریوم در بر گرفته بود. این مجموعه میتوانست ذوق هر موجود کج طبعی را تحت تاثیر قرار دهد. یک تناسب نا متناسب. یک تجمل به ظاهر ساده.
- این لیلیوم ها رو شاخه ای چند خریدی؟
این رو یکی از زنها، بی توجه به زیبایی سبد گل پرسید.
- نمیدونم ... ولی رو هم در اومد ... هفده تومن. - برای مادرت خریدی؟
تازه یادم افتاده بود ... اون روز، روز مادر بود و من اصلا حواسم نبود. در واقع اگر یادم هم می بود به خودم زحمت هدیه یا گل خریدن رو نمیدادم. حوصله اش رو نداشتم. یعنی هیچ سالی حوصله اش رو نداشته ام. گلها آنقدر قشنگ بودند که کانون افکار درب و داغون اطراف باشند. احتمالا همه در مورد زیبایی گلها و ترتیب قرار گرفتنشون در کنار هم فکر میکردند. بجز دخترک که انگار در دنیایی دیگر سیر میکرد. اگرچه از نگاهش هیچ چیزی رو نمیتونستی بخونی. زیبایی سبد گل برای لحظاتی تونسته بود کیسه ی آویزان از دست دخترک را از نظر ها پنهان کنه به طوری که بسته کادو شده ی عجیب و غریب داخل کیسه توجه کسی را جلب نمیکرد. بسته ای مخروطی شکل، با کادوی زر ورقی زرد رنگ و نقش و نگار هایی مبهم. همیشه دوست داشتم داخل بسته های کادو پبچ شده رو حدس بزنم اما این یکی ... نمیتونستم بفهمم توش چی میتونه باشه. خستگی اجازه ی این جور بازی ها رو اون هم تو اون شلوغی متعفن نمیداد. معما آنقدر سخت بود که حوصله ی آدم رو سر میبرد.
- حیف این دسته گل نیست که بپلاسه و از بین بره؟ حتما بذارش تو یخچال تا تازه بمونه.
یکی از زنها که از لحاظ زیبا شناختی از بقیه جلوتر بود داشت اظهار نظر میکرد.
- بهش تافت بزن ... از همون ها که به مو میزنن ... بعد باید بذاریش تو یک تنگ آب. اینجوری بیشتر میمونه. - نه ... فکر کنم روزنامه ی خیس بهتر باشه ...
باران نظریه های فیلسوفانه، همینطور بی وقفه به ذهن مغشوش دخترک میکوبید. به نظر میرسید که قرار نیست این سیل اطلاعاتی مدام تموم بشه. اما موضوع ساده تر از این حرف ها بود. لبخند گنگ دخترک تونست به همه چیز خاتمه بده.
- خب ... راستش ... من این گلها رو ... این گلها رو سر خاک مامانم میبرم.
سکوت...
دخترک با این جمله ی کوتاه، نقطه ی مهیبی رو در وسط صحبت های به ظاهر دوستانه گذاشته بود. نقطه ای که هیچ کس جرئت شکستن حریمش را نداشت. دیگه همه خفه شده بودند. دیگه همه مثل ماست، سر جاهاشون وا رفته بودند. دیگه همه چند قطره اشک نریخته و یک بغض نترکیده را در چهره ی دختر به وضوح میدیدند. ایسگاه بعد پیاده میشدم اما دخترک تا ایستگاه آخر باید میماند. ایستگاه حرم مطهر. بهشت زهرا. قبرستان. قطعه ی دویست، دویست و ده، دویست و سی یا ... دویست و هر کوفتی که میخواست باشه. اونجا قبرستان بود و هیچ اسم و شماره ای نمیتونست هویت اصلیش رو پاک کنه. قبر هایی که مادران زیادی رو در خودش بلعیده بود، بدون ترحم برای اشکهایی که میبارند. خاک سرد. حالا معمای بسته ی کادو پیچ شده ی مخروطی شکل تقریبا حل شده بود. راحت میتونستم حدس بزنم. چیزی بجز بسته ی شیرینی آماده برای خیرات اهل قبور نمیتونست باشه. حالا همه ی چشم ها به چیزی خشکیده بودند. به چیزی در دست دخترک. حالا دخترک دوست داشت زار بزند. آن هم در روزی که همه خوشحال بودند. حالا همه ی نگاه ها به شیئی رنگارنگ ختم شده بود. به سفید و نارنجی و قرمز. یک تناسب نامتناسب. یک تجمل به ظاهر ساده. ... یک سبد گل.
N
نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 15:14 توسط محسن زمانی |
|
برای مستور |
دل پیچه، اختناق، سوزش چشمان، ... اما به مستور بگویید که مطمئن باشد هنوز بغضی نترکیده است. من از مستور شکایت دارم. از او و کتابهایش که زندگی احمقانه ام را به هم ریخت. از او و کتابهایش که افکار بچه گانه ام را سوزاند. از او و کتابهایش که بدون توجه به وسعت روحم، کلامی از عین و شین و قاف را در من به جریان انداخت. حالا این من هستم و یک مشت دلهره، یک مشت اضطراب، یک مشت دلشوره که برای دیگران بیگانه است. حالا این من هستم و یک مشت سوال، یک مشت نگاه، یک مشت زندگی که برای دیگران نامفهوم است. حالا این من هستم و یک مشت عشق، یک مشت حقیقت، یک مشت خدا که برای دیگران تمسخر آمیزاست. مستور مجرم است به جرم ریختن، سوزاندن، به جریان انداختن و سرانجام بیگنه کردن. مستور مرا عذاب داد اما این آزارها برای من از آسایشی که کرمهای اون بیرون به دنبالش هستند شیرین تر است. شنیده ام که گفته اند هر آنچه از دل بر آید نا گزیر بر دل نشیند. کلامش از دل بر آمده که بر دلم نشسته است. اما میترسم در میان این فرار و گریز نا گزیر به سراب برسم. هرگز پناه نخواهم برد به خدا از شر مستور ... شاید الهه ی عشق.
N
نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 11:35 توسط محسن زمانی |
|
طلاق، جدایی ... و شاید آه. |
آنها که عشق، این کیمیای کهنه هستی را در یکدیگر یافته بودند و شوق وسوسه آن را تجربه کرده بودند و به دنبال طلوع شقایق با یکدیگر پیمان دوستی بسته بودند، اکنون دل آزرده و نگران این کیمیای هستی را به سخره میگیرند، وسوسه آن را به فراموشی میسپارند و به خون ریخته شده ی شقایق می اندیشند. غریو درد هایشان در سکوتی سنگین دفن میشود و موج ملالشان در دیدگان اشک آلودشان ظاهر می گردد. با زهر خندی تلخ، از رویا های رنگینشان میگویند که در کام ظلمت ها فرو رفته و شکوفه های عشقی را به یاد می آورند که در شوره زاری وحشی خشکیده اند. آنها امروز عصیان زده و پر از نفرت، عشق را به دست فراموشی میسپارند و نقشه ی جدایی میکشند، اما نمیدانند که در افقهای دور دست، کویری سوت و کور در انتظارشان است. آری اکنون آخر زمان است. (برداشت از جراید)
N
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 12:45 توسط محسن زمانی |
|